سلیمانِ گل

برکش ای مرغ سحر نغمه داوودی باز/ که سلیمان گل از باد هوا باز آمد

آخرین مطالب
از کارشناسی فقط پروژه ش باقی مونده که اونم تا آخر مرداد وقت نداره و باید زودتر تموم بشه. البته اگه قطعی برق اجازه بده. فکر میکنم از مهندسی مکانیک ده سال دیگه چی یادم مونده. شاید فکر میکردم همیشه بعد از سربازی میرم بندرعباس و اونجا یه کار مهندسی پیدا میکنم. اما واقعیت اینه هم مهندس زیاده و هم متوسط حقوق مهندسی تو این مملکت شاید سه تومن هم نباشه. از اول سال ایده کتابفروشی خودم رو زدن مدام توی فکر و ذهنم بالا پایین میپره. با سه نفر هم صحبت کردم و قطعا برای یک کتابفروشی کوچیک زدن مشکل مالی نخواهم داشت. سود کتاب هم برخلاف تصور همه الان خیلی خیلی خوبه. کار آزاد هم پر از مزایای شخصیه. شاید فقط با همین کاره که میتونم ماهی چند دفعه مسافرت برم و کلا کلی کیف کنم. اما از طرفی فکر میکنم من فقط رمان خوندم. فقط کلی اسم نویسنده و کتاب و موضوعاتشون حفظم که ... که چی اصن؟ قطعا نویسندگان بزرگ فقط رمان نخوندند و پشت هر داستانی فلسفه ای هست که اگه اونو بلد باشیم داستان رو بهتر میخونیم. با خوندن کتاب داستان تنها نمیشه نظری در هیچ زمینه ای داد. با خوندن داستان تنها نمیشه بحث سالم و جذاب داشت. پس بهترین کار اینه این چند کتاب داستان نخوانده را تمام کنم و بعد یه جور دیگه مطالعه کنم. این دو سالی که میرم سربازی زمان خوبی هست قطعا.
آقاگل پستی گذاشته یعنی چالشی به اسم نویسندگی کتاب. آره سعید جان، فکر میکنم بخش زیادی از ما بلاگرها هممون رویای نویسنده شدن داشتیم. یادم میاد اواخر دوران تحصیلی متوسطه که چندین سررسید نوشتم و پاره کردم و کلی داستان تایپ کردم با کامپیوتری که جز یه نرم افزار ورد، قابلیت استفاده برنامه دیگه ای نداشت. یه جایی بود درست نمیدونم کی اما متوجه شدم که نوشتن داستان و چاپ کردن کتاب چقدر کار راحتیه تو این مملکت. الان دیگه سر هر کوچه ای یک انتشارات هست و میشه ترجمه گوگل ترنزلیتی کرد میشه داستان های پرماجرا و در ظاهر جذاب نوشت. اما واقعا این کار لازمه؟ نویسندگی کتاب وقتی خوبه که اولویتت نویسندگی کتاب نبوده باشه. که ننوشته باشی تا چیزی چاپ کنی و خونده بشی. رویای ملتی باید فرای داستان، باشه.

پی نوشت: کتابفروشی هدهد رو یادتون هست؟ :)
۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۷ ، ۰۹:۰۸
___ سلوچ
برکش ای مرغ سحر
نغمه داوودی باز
که سلیمان گل
که سلیمان گل از باد هوا
باز آمد

چه ادبیات محشری داریم نه؟
پدر داوود و پسر سلیمان
هر دو با روح بزرگ و عرفانی
اون زمونها که اینترنتی هم نبود

در گشت زنی عصرانه ای لابد زیر درختی می نشسته داوود و زبور رو به آواز می خونده چنانکه تمام پرندگان خوش آوای جهان گرد او جمع می شدند و آوای دلنشینش را می شنیدند انگار مثلا شجریانی بوده برای خودش
سلیمان و قدرت بزرگش یعنی در اختیار داشتن بادها مثل فیلم های هالیوودی هم که معروف است
تا اینجا از اینهمه گنجوندن معنی و مفهوم و آرایه و قشنگی و وزن و غیره لذت کافی رو بردیم. اما مگر قصد حافظ لذت بردن ماست؟
نه اصلا. این نامرد روزگار فقط دلش میخواد اشکمون رو دربیاره
یعنی همینجا حافظ ضربه آخرو هم میزنه تا هممون رو ناک اوت کنه
آقا انگار این بنده خدا داوود عاشق زن یکی از فرماندهانش میشه و فرمانده رو میفرسته جنگ تا کشته بشه و با زنش بریزه رو هم. انگار یه نیت حافظ هم میکنه این وسط و چون حافظ هیچوقت مخالف معقوله لاو نبوده داوود به دنیا میاد یهو.
پس این واژه هوا در بیت میتونه همون هوس سیری ناپذیر این بشر هم باشه

من که اینو وقتی خوندم تا مدتها خرکیف بودم که بابا تو دیگه کی هستی حافظ. واسه داوود هم همگی یه سری به نشانه تاسف تکون بدیم. اسمش گذاشته پیامبر. حالا یکی دوتا بیت هم که نیست لامصب یه عالمه قشنگی داره این دیوان اشعار

پی نوشت: مثلا مقدمه ای بود به اینکه دلم برای ذره ذره حس خوب نوشتن توی بلاگ تنگ شده بود :)
سلام :)
۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۷ ، ۱۰:۰۰
___ سلوچ